الفيض الكاشاني

161

شوق مهدى ( فارسى )

در خلق آدم است چه حكمت كه در زمين * كارش به جز فساد نه و ريزش دما « 1 » گفتا كه اعتراض ، شما را نمىرسد * جز ما خبر ندارد ز اسرار كار ما مشتى ز خاك سوى من آريد از زمين * تا ز آب و گل كنم جسد آدمى به پا رفتند سوى خاك و ربودند از آن كفى * با گيرودار و محنت و با چند ماجرا كردش به دست خويش چهل صبحدم خمير * تا قابل حيات شد و مسكن قوا قالب چو شد تمام و در او نفخ روح شد * زد عطسه‌اى و گفت : لك الحمد ربنا ! سجده فرشتگان و سركشى ابليس پس امر شد ملائكه را سجده آوريد * اين قالب خليفهء بگزيدهء مرا فى الفور در سجود فتادند سر به سر * جز ديو سركشى كه نمود از سجود ابا گفتا كه او ز خاك بود من ز آتشم * چون زادهء اثير شود ساجد ثرا حق گفت لعن بر تو و بر تابعان تو * از اهل كبر و اهل حسد بندهء هوا گفتا كه مهلتم بده از بهر رهزنى * تا انتقام خود كشم از خاكزادها گفتا ز بندگان منت دست كوته است * تا وعدهء جزا توئى و بندهء هوا جاى شما جهنم و كار شما ضلال * سوزيد تا شود به شما پخته كار ما آدم سپاس و حمد و ثنا گفت و شكر كرد * بر سجدهء ملائك و بر لعن من ابا آنگه ز فاضل گل او ساخت صورتى * مانند او ولى به انوثت از او جدا تماس آدم با حوا آدم چو ديد صورت زيباى دلفريب * در خويش يافت جانب او ميل و اشتها ! گفتا كه كيستى تو چنين بهر چيستى ؟ * گفتا كه آفريدهء حقّم كما ترى

--> ( 1 ) - يعنى خونريزى .